تبلیغات
بیوتك ها - یک سال سپری شد!
 
درباره وبلاگ


اینجا وبلاگ بیوتک هاست.
نه فقط بیوتک های دانشگاه شاهد و نه فقط بیوتک های ورودی 89!
اینجا متعلق به همه بیوتکنولوژیست هاست!
خوش اومدین!

مدیر وبلاگ : مدیر وبلاگ
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بیوتك ها
وبلاگ دانشجویان بیوتكنولوژی 89 دانشگاه شاهد




سلام

به همه  بچه های گل بیوتک89

اول از همه تبریک میگم به همه از این جهت که از ورودی بودن در اومدیمویه سال تحصیلی رو در کنار هم تموم کردیم

با هم دیگه کلی درس های مزخرف -نام نمیبرم مطمئنم همه مثالشو میدونن-رو به زور افتادیم یا پاس کردیم

خوب یا بد گذشت گرچه اولش هممون با بغض وارد دانشگاه شدیم و خیلی ها بودن که نمیخواستن اینجا باشن و گرچه وسط راه بعضی از دوستامون رفتن-یاد کنیم از فاطمه امیرلو و الهه ولی پور صحبا رضاییان  گلم که از ته دلم واسش آرزوی خیر و برکت میکنم و البته فاطمه پناهی که رفت شیرازو:دی-ولی حداقل ثمره این سال این بود که دوستای خوبی پیدا کردیم

و خیلی چیزا از کنار هم بودن یاد گرفتیم بگذریم دوست داشتم آخرش بمونیمو با هم خوب خداحافظی کنیم و از خاطرات ترممون بگیم ولی چون بعضی ها مثل من روز بعدش با یه استاد گل تفسیر داشتن و بعضی هام به دلایل دیگه در رفتن نشد

به هر حال این پست رو میذارم  تا هرکسی که میخواد و خاطره ای به ذهنش میرسه بگه در ضمن هرکی اومد دوست دارم بگه که اول از همه با کی تو دانشگاه آشنا شده و ذهنیتش راجع به دانشگاه چی بوده و چی شده!

این مطلب رو هم بدون ادامه مطلب میذارم رو صفحه اصلی که تنبلی نکنین و حتما نظر بذارین!

بسم الله!





نوع مطلب : حرف های درون سازمانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 تیر 1390 :: نویسنده : مهناز شریفی
نظرات ()
شنبه 18 شهریور 1396 02:24 ب.ظ
Hi there i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere,
when i read this paragraph i thought i could also make comment
due to this sensible piece of writing.
شنبه 21 مرداد 1396 01:43 ق.ظ
You have made some really good points there. I checked on the net for
more information about the issue and found most people will
go along with your views on this website.
سه شنبه 10 مرداد 1396 01:42 ق.ظ
When someone writes an post he/she maintains the plan of a user
in his/her mind that how a user can know it. So that's why this post is perfect.
Thanks!
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:11 ق.ظ
Hey! I realize this is somewhat off-topic however I needed to
ask. Does operating a well-established blog such as yours require a lot of work?
I am completely new to operating a blog but I do write
in my diary every day. I'd like to start a blog so I can easily share my experience and views online.
Please let me know if you have any kind of suggestions or tips for
brand new aspiring blog owners. Thankyou!
یکشنبه 20 فروردین 1396 06:45 ب.ظ
Hey very interesting blog!
شنبه 8 مرداد 1390 05:38 ب.ظ
پس هانی خانم همونه که گفتم دیگه!
همون پسره ی گلبهی ریاضی!!!
دوستان ممنون از راهنماییاتون!
یکشنبه 26 تیر 1390 02:02 ب.ظ
لاغره ... مواهی سیاهه تقریبا بلندی داره
دستشم یه مدت شكسته بود
پنجشنبه 16 تیر 1390 03:24 ب.ظ
بهار جان عزیزم یکم فکر کن حتما دیدیش:
از مشخصات اصلیش اینه که همیشه حتی روزایی که هیچکی دانشگاه نیست اون هست!
:دی
خیلی راهنمایی کردم نه؟
پنجشنبه 16 تیر 1390 01:38 ب.ظ
مثل اینکه هیچ کس نمی دونه فضولیه خون بهار بره بالا چه بلاها که نمی تونه سرش بیاد!! اینجا هیچ کس به فکر بهاره ی تنهای بی کس غریب یه دونه نیست
چرا نمی فهمید من اگه تا دو دقیقه ی دیگه نفهمم این جنه کیه و چیه ممکنه حتی عرصه حیات رو بدرود بگم!!!!!
ملیکا رزازحساس نشو! حساس نشو!
جمعه 10 تیر 1390 09:23 ق.ظ
ملیکاجونم من که یادم نمیاد ولی میدونم که از اون لبخند منظور خاصی نداشتم.
شاید یه جور احساس هم حسی بوده...
چهارشنبه 8 تیر 1390 01:57 ب.ظ
یه چیزی رو هی میخوام نگم نمیشه! روزی كه واسه انتخاب واحد رفته بودیم یونی، این اتفاق افتاد:
بهاره: رتبت چند شد؟
هانیه: 1900
من: 1900
هانیه: هزارو نهصدو سی و نمیدونم چند!
من: 1972
هانیه: (لبخند مرموز!)
من: :|
البته بعدش خیلی با هم دوست شدیم
سه شنبه 7 تیر 1390 02:45 ب.ظ
خطاب به ملیکا :
عزیزمی !!! ولی خب اولش سخته بعد عادت میکنی !!! من اولا تو دانشگامون همش دنبال جن خودمون میگشتم .... به قول تو یه حس بی قراری داشتم ولی خب بدش عادت کردیم
البته یه جن هم تو دانشگاه ما گزارش شده ولی قابلیت های اون جن علوم پایه رو نداره ... حیف

خطاب به هانیه :
تی فدات .... عزیزمی
ولی خب اینجا دیگه میترسم بگم
خیلی خشنن
یکشنبه 5 تیر 1390 11:33 ب.ظ
نه عزیزم!
من تاآخرش باهاتونم
راستی درتاریخ 4ام تیرماه سال یک هزاروسیصدونود خورشیدی جن علوم پایه جلوی سایت رویت شد.
مهناز شریفیمثلا جنه ها!دانشگاه تعطیله اونجا نباشه کی باشه!:دی
شنبه 4 تیر 1390 02:48 ب.ظ
سلللاملکم!!!!!!!!!!!
دوستان ګرامی یکی به من بګه قضیه ی این جنی که ملیکا عاشقش شذه چیه؟! و اما روز اول....
روز اول که چ عرض کنم ؛دو روز اول! من بیوتکی ندیدم اما روزی که اومده بودم دنبال دکتر موسوی (که به دلایلی همراه مامانم بودم )؛ تو راهروی آزمایشګاها صههههبا (قابل توجه مهناز و ملیکا و هانیه وغیره!) رو دیدم. نمیدونستم سال اولیه و حتی بیوتکی! ازش سراغ موسوی رو ګرفتم ګه فهمیدم ببببله! قراره با این خانوم دماغ بالا(در نګاه اول ) همکلاس باشم . خلاصه زیاد بایه نبود ولی به هر سماجتی بود به ګل ګفتن و شنفتن!وادارش کردم. بعدم کم کم سر و کله ی ملیکا و هانیه و فاطمه مومن و چندتا دیګه از بچه ها که هر چی زور میزنم یادم نمیاد کیا بودن بیدا شد. بعدشم دیګه شرمنده یادم نمیاد چی شد....
اما بچه ها دلم برا همتون وهمشون (اونایی که دیګه قرار نیست بیوتکنولوزیست بشن!) تنګ شده ؛خیلی دوستون دارم
شنبه 4 تیر 1390 10:37 ق.ظ
در راستای همراهی با ملیکای عزیزم
خدایا سایتو از ما بگیر ولی جن علوم پایه رو نگیر!:d
ببینم هانیه جان منظورت از این حرف این نیست که قراره بری دیگه پیدات نشه؟
شنبه 4 تیر 1390 08:02 ق.ظ
اینو درجواب ملیکا بایدگفت:
بشماررررررررررررررررررررر
شنبه 4 تیر 1390 07:59 ق.ظ
سلام،سلام
دلم براتون تنگ شده خیلی خیییییییییلی!
یکی از افرادی که100% درتشکیل نشدن گردش دوستی بعد ازاتمام یک سال شیرین(!) تحصیلی نقش داشتن خودتون بودید که بنده واگه دوست داشتن بچه های دیگه به بزرگواری خودمون می بخشیم
الی جون راست میگه واقعابیوتکیا مثل طلا کمیابن روز اول که من هیچ کس رو ندیدم تا یه کم به هم قوت قلب بدیم
روز بعدش که برای گرفتن برگه انتخاب واحداومدم همزمان باهم ملیکا،صحبا وبهاره رودیدم.تو ارتباط اول انقدر رابطه ی اونارو صمیمی دیدم پیش خودم گفتم شاید تو یه دبیرستان بودن!ولی وقتی ازشون پرسیدم متوجه شدم کمتر از30 دقیقه از آشنایی شون میگذره
دلم خیلی واسه بچه هایی که رفتن تنگ میشه،خاطراتی رو که فاطمه امیرلو بااون هیجان تعریف میکردو هیچ کس دیگه نمی تونه تعریف کنه(روپوش سفیدکه یادتونه)،یا اون بی باکی وشجاع بودن الی عزیز که هیچ وقت از گفتن" استادخسته نباشید" ابایی نداشت،صحبای عزیز روهیچ وقت فراموش نمیکنم ولی این رسم رفاقت نبود که انقدر دیر منو از رفتنش باخبر کنه!ودر آخرهم فاطمه پناهی که خیلی خیلی براش آرزوی موفقیت میکنم وامیدوارم در کنارخانوادش به همه آرزوهای رنگین کمونیش برسه
همتونو به خدا میسپارم...
شنبه 4 تیر 1390 12:53 ق.ظ
یه چن وقته یه كمبودی تو زندگیم احساس میكردم....خیلی فكركردم ببینم چه مرگمه ....بالاخره فهمیدم...خیلی دلم واسش تنگ شده....تازه فهمیدم چقد بهش عادت كرده بودم؛ چقد بهش وابسته شده بودم....چطوری دو ماه و خورده ای دوریشو تحمل كنم.....اگه فارق التحصیل بشه چی؟؟؟؟دیگه به كی بخندیم؟ دیگه از دست كی حرص بخوریم؟ بدون سوژه خنده به چه امیدی بریم دانشگاه؟
خدایا سایتو از ما بگیر؛ این جن علوم پایه رو از ما نگیر
جمعه 3 تیر 1390 12:34 ب.ظ
الان حوصله ندارم از اولین روز ورود به دانشگاه حرف بزنم فقط میدونم که الان یه حس عمیقی نسبت به دانشگاه با تمام کم وکاستی هاش دارم (البته همیشه یه ذره ادم ناشکری هستم ومرغ همسایه برام شتر مرغه)!!!! همچنین عجیب دل تنگ دانشکده وسایتش هستم به طرزی که هرگز روز اول ورودم فکر نمیکردم عاشق دانشکده وهمچین محیطی بشم چون با اون محیطی که من یه عمر بهش عادت کرده بودم وعلاقه مند بودم خیلی فرق میکرد مخصوصا دبیرستانمون!!! ولی الان به جرات میتونم بگم به نظرم بیوتک واقعا میتونه قشنگ باشه وبد جوری به همتون وابسته شدم IFALL IN LOVE
جمعه 3 تیر 1390 06:39 ق.ظ
چشم اسمتم درست کردم تو به بزرگیت منو ببخش
معلوم نیست بچه ها کجان پیداشون نیست حداقل بیان خاطراتشونو بنویسن یادگاری بمونه!
من روز جشن نبودم حالا شماها هی بیاین از روز جشن و اون فلش کذایی که به من نرسید بگیدا
با این حال یه اوصافی ازش شنیدم
در ضمن الی جون biotecha ham love you
پنجشنبه 2 تیر 1390 09:41 ب.ظ
سلاااام !!!!!!
اولا فامیلی منو درست کن مهناز جون
دوما اینکه یاااادش بخیر !!!!!
چقدر من روز ثبت نام دنبال یه بیوتکی گشتم
اصلا موجود نبود !!!
ولی چندتا رو بدون اینکه بدونم رشتشون چیه دیدم :))
اول فاطمه امیرلوی خودم بود که توی جشن جلوم نشسته بود وااای خدا چقدر حرف میزد اون جلو
بعد زهرا دری رو دیدم !!!
خوب هم یادمه کجا دیدمش !!!!!
یادتونه روز ثبت نام و جشن بهمون چرت پرت اشانتیون میدادن ؟؟ سیدی میدی
بعد چون در مهدیه پسرا به ساختمون ایثار نزدیک تر بود اونا زودتر رفتند همچی رو غارت کردن
دخترا هم که حسابی حرصی شده بودن به
طبقه بالا پناه اوردن و دیدند که بله !!!!
اینجا فلش میدن !!!!
این بود که همه دخترا افتاده بودن و پسر فلشا و پسرا رو راه نمیدادن !!!!
واااای چقدر داشتیم فکر میکردی که دختری با مقنعه آبی گفت برید کنار آقایونم فلش بگیرن !!! و شروع کرد به کنار زدن خانوما
یعنی میخواستم حالشو جا بیارما !!!!
یکی از پسرا هم هر کر کنان گفت بیاید از جنس خودتون خوردید

و این بود خاطره ی ما از اولین دیدار

ILOVEYOUBIOTECHA
چهارشنبه 1 تیر 1390 09:48 ب.ظ
نه باید حضوری بگم بخش عملی داره
همون روز ثبت نام یه سری از ورودی های برق جلو من بودن واسه ثبت نام کلی کرکر خنده بودن حسابی ورودی بازی در میوردن همونجا بود که فهمیدم من هیچوقت به عنوان ورودی سر کار نمیرم
آره منم دلم تنگیده مخصوصا واسه سیستم خاموش کردن

ولی خدایی ملیکا سایت نعمته ها هروقت پیداتون نبود یا بوفه بودین یا سایت و سایت هم دم دست ترینشون بود
چهارشنبه 1 تیر 1390 09:43 ب.ظ
مهناز كسی اینجا نمیاد منم داستان دوست میدارم......بقیه شو تعریف كن دور همیم یه خورده بخندیم
یه چیزی میگم منو نزنااااااا........دلم واسه دانشكده مخصوصا سایتش تنگ شده
چهارشنبه 1 تیر 1390 08:47 ب.ظ
بگذریم
من جزو اونایی بودم که روز اول ثبت نامم بودبعد از اینکه شماره رو گرفتم -دقیقا یادم میاد ساعت7و 20دقیقه رسیده بودم و شمارم46بود-دم در ورودی روی اون صندلی های کذایی نشته بودم که حوالی ساعت9 یه آژانس در دانشگاه واستادو یکی با 8-7تا چمدون پیاده شد و اون کسی نبود جز عارفه جونم!که خسته از راه تازه بعد14ساعت رسیده بود دم دانشگاه!
بعداز اینکه فهمیدیم هم رشته ای هستیم با هم تصمیم گرفتیم که بریم و به دانشکدمون سر بزینیم در نگاه اول به نظرم چندان بد نبود البته شاید برای این بود که به دلیل گل های توی دستمون معلوم بود ترم اولی هستیم و موقع ورود کلی بچه های ترم بالایی که الان یادم نمیاد کیا بودم بهمون خوش آمد گفتندو تحویل گرفته شدیم
گرچه دانشگاه بعدش از حلقومم درش آوردو نزدیک دو ماه منو رو هوا نگه داشت
به هرحال دانشکده کوچیک و تاریک و البته بی آسانسورمون رو دوست داشتم من روز اول اتفاقای فوق العاده ای داشتم اینی که اینجا گفتم تنها بخشی از اونچیزی بود که روز اول و در عواقبش روزای بعدی اتفاق افتادولی سعی کردم به چشماتون رحم کنم مگه نه؟
چهارشنبه 1 تیر 1390 08:47 ب.ظ
نه من میخوام بدونم تو چه جور دوستی هستی که تو اولی من نیستم ؟ها؟نه واقعا تو چه جور دوستی هستی؟خودم میخواستم اول باشم ولی اینترنتم مشکل پیدا کرد قطع شدم
فاطمه پناهی روهم یادم بود ولی اسم کوچیکش یادم نبود امیدوارم خودش به بزرگیش ببخشه البته اگه اومد سر زدو متوجه شد
رشته رو هم باشه حالابعضی هام دوست داشتن یعضی هام مثل خودم بعدا علاقه مند شدن چندان مهم نیست
و اما خودم ...
اول اینکه نمدونم چرا ایستگاه مترویی که به نام دانشگاه ماست مربوط به بچه های دانشگاه آزاده ...
دفعه اول من با مامانم بودم اومدیمو طبق راهنمایی مترونشینان عزیز ایستگاه مترو شاهد پیاده شدیم وسط راه هم یه همسفر پیداکردیم و خلاصه اینکه بار مواجهه با دانشگاه رو به تنهایی به دوش نکشیدم
وقتی فهمیدیم اشتباه اومدیم ایندفعه از راننده ها و مترو پیاده شدگان با هم کمک خواستیم اونام گفتن که سرویس داره و بیاین دم دانشگاه آزاد پیاده شین ماهم رفتیم غافل از اینکه دانشگاه از همون روز اول میخواد نشون بده چه نظم و انظباتی داره و قراره ما رو 30 دقیقه اونجا معطل کنه بالاخرا هرجور بود رسیدیم هیچی رسیدیم دم دانشگاه ومن که اصلا چشام به خشکی و بیایون و رنگ زرد عادت نداشت یهو با اون برهوت آشنا شدم و همیدیم که قراره 4 سال از عمرم رو همنشین این رنگ باشم ...
چهارشنبه 1 تیر 1390 05:46 ب.ظ
اول من! اول من!
از بچه هایی كه رفتن فاطمه پناهی رو یادت رفت بگی...دلم واسش تنگیده
بعدشم بعضیا خیــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــی به رشتشون علاقه داشتنااااااااااااااااااااا
من اولین نفری كه دیدم سمیرا صمدیه بود. روز ثبت نام جلوی در آموزش!
روز ثبت نام من و بابام در به در دنبال دانشكده علوم پایه میگشتیم (چون تابلوش به نحو احسنت پشت درختا استتار شده بود، پیداش نمیكردیم!) بعد از مدت مدیدی كه پیداش كردیم و رفتیم تو.......
من فقط میخواستم بزنم زیر گریه! مخصوصا اینكه خیلی هم تاریك بود! هیچ كسم نبود!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
webvillage